در خلوت شب


Monday, September 02, 2002

● اي خداي مهربان،
با تو مي گويم، از غم عشق، از غم تنهايي، از غم بي كسي...
خدايا، اي خداي مهربان، در اين لحضات سكوت و تنهايي واميد تنها تو را مي خوانم و تنها تو را مي جويم. مي دانم كه تنها با ياد توست كه دل بي قرار بي قرارم آرام مي گيرد..
اي مهربان، اي توانا و اين زيباترين معشوق‌ها، مي دانم كه صداي مرا مي شنوي و مي دانم كه اجابت خواهي كرد..
اي رب من، من بنده و تو ارباب. آيا به غير از تو كسي هست كه در اين لحظات تنگ و تاريك، مرا به سوي نور رهنمون باشد....
خدايا از شدت تنهايي و بي كسي اين لحضات، قدرت صحبت كردن ندارم در حالي كه �ريادي سهمگين قلبم را مي �شارد و عنان از من مي ربايد..
خدايا كلماتم خود خود جاري مي شوند و از شدت آلامم مي كاهند..
اما تنها چيري كه مرا آرام مي كند ياد تو ياد تو و اميد به بزرگي توست..
خدايا مي دانم بنده‌ةايت را به همه چز امتحان مي كني. اما خدايا، اي خداي مهربان، تو مهربانتر از آني كه مرا وارد امتحاني كني كه يقين دارم مو�قيتي در آن نخواهم داشتوو
خدايا خدايا خدايا، مي خواهم صحبتم تنها با تو باشد. مي خواهم رازهاي ناگ�ته شبهاي درازم را تنها به تو بگويم. مي خواهم التيام بخش آلامهايم تنها تو باشي. مي خواهم تكيه گاه آه‌ها و روسوي اشكهايم تو باشي....
خدايا در اين لحضات زيبا، تنگ و بسيار سخت تنها با تو هستم، تنها با تو هستم و تنها با تو...
خدايا، دردهايم آنقدر رو به �زوني گشته‌اند كه برخلا� هميشه، هيگكس را در اطرا�م احساس نمي كنم و مي دانم كه اگر تو بخواهي و اگر تنها تو بخواهي، مرا به سوي آرامش رهنمون خواهي كرد..
خدايا اين صحبتهاي بنده‌اي است كه با رب خود با معبود خود با معشوق خود روي سخن دارد و آرامشش را تنها از او مي خواهد..
خدايا مي دانم نااميدم نخواهي كرد..
خدايا مي دانم ياورم خواهي بود..
خدايا مي دانم اميدم را تو برآورده خواهي كرد..
خدايا، خدايا، خدايا، خدايا.خدايا...
خدايا در اين روز بس تاريك وشب گونه، آههاي سوزان و اشكهاي گرمم را در ياب و مرا با يادت مرا با نيروي عشقت گرم كن... ايخ داي مهربان اي خداي مهربان اي خداي مهربان.
ياورم باش. ناصرم باشم، اميدم بخش. قلبم را روشن كن، ضميرم را اميدوار كن، تنهايي‌ام را پر كن، شب تاريكم راروشن كن، قلب سوزانم را التيام ده، عشق بي نهايتم را پاسخ ده.
ايخ داي مهربان، اي خداي مهربان، آن لحظه حياتي كه برآورده‌ام كني، آن لحظه از زيباترين لحظه‌هاي تجلي ربانيتت خواهد بود...
خداي مهربان، اي خداي بي همتا و اي خداي شبهاي دراز و اي خداي قلبهاي سوزان..
در اين لحظات تنهايي، اميدم تو هستي.. �رداي روشنم تو هستي...
اي خدا. اي خدا. اي خدا
خدايا بگذار تا همينطور صدايت كنم كه آرامم مي كني...... كه آرامم مي كني..در حالي كهچشم از همه آرامشهاي دنيوي بسته‌ام. پس تو با من باش و قلبم را اميد ده. قلبم را نور ده و روشن كن.
خديا بهترين سرود هستي ‌تو هستي..
زمزمه مي كنم:
خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خداخداخدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا
خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خداخداخدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا
خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خداخداخدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا
خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خداخداخدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا
خداي مهربان..




........................................................................................

Saturday, July 13, 2002

● به يك حالتي دچار شدم كه نم تونم كسي را دوست داشته باشم..
يادم مي آد قديمها خيلي شور و حال داشتم. خيلي با عرضه بودم و خيلي قدرتمند. اونقدر كه مي تونستم عاشق بشم و يكي رو دوست داشته باشم..
اما الان ديگه نه.. �كر مي كنم غرق در زندگي و گناه و بدبختيها، مانع از اون شده كه بتونم عاشق يكي بشم..
عشق ديگه برام معني نداره.
اگه كسي را دوست دارم به خاطر منا�عي هست كه ممكنه از اون گيرم بياد !
واي. واي.. مي دونم كه اين خيلي بده اما احساس مي كنم كه واقعيتا مر اينطوري هست..
سال 77 كه عاشق شدم، خيلي خوش مي گذشت. چنان نيرو و اراده اي پيدا كرده بودم كه همه كار مي كردم. پر بودم از جواني و نشاط..
يادمه اون سال، سه نمره معدلم بالا ر�ت.سه نمره در يك ترم كم نيست ها.
اون سال بيشتر از هميشه درس خوندم و بيشتر از هميشه ورزش كردم و بيشتر از هميشه ت�ريح كردم و بيشتر از هميشه خنده كردم و بيشتر از هميشه گريه كردم و بيشتر از هميشه زندگي كردم.
هر موقع مي ديدمش، به وضوح صداي قلبم را مي شنيدم.. هميشه برايم خبر تازه و يك حادثه بود.
هيچ موقع و هيچ موقع برايم تكراري نشد. هرگز �كر نمي كردم كه سالها با هم خواهيم ماند..اما حي� كه منحر� شديم. حي� حي� حي�...
البته هنوز هم هست. دوست داشتني تر از قبل. چقدر دلم برايش تنگ مي شود گاهي اوقات...
----------
اما الان احساس مي كنم كه نمي تونم عاشق كسي بشم. نمي تونم نمي تونم..
شايد يكي از علتهاش ترس باشه..ترس از آينده..
---
اما خدا مي دونه اگه كسي را دوشت داشته باشم تا ابد همراهش مي مونم و تحت هيچ شرايطي تركش نمي كنم..

وقتي دلتنگ مي شه دنيا ..




........................................................................................

Wednesday, June 26, 2002

● سلام سارا
خوش آمدي عزيز من.. تويي كه منتظرت بودم.. تويي كه مي دانستم بر مي گردي با همه اصرارهايت بر ماندن در آمريكا..
من خوب مي دانستم كه تو مرا تنها نخواهي گذاشت و اين را در آخرين آهنگي كه برايم زدي �هميدم.
هرگز �كر نمي كردم كه با آهنگ و ساز هم مي توان با يكي حر� كه نه درددل و راز ونياز كرد..
تو آمدي باز.. با اينكه گ�ته بودي نمي آيي. با اين كه يقين داشتم كه خواهي آمد..
اما چه آمدني.. هرگز �كر نمي كردم كه يك آدم بتواند در اين مدت كوتاه اينقدر عوض شود و تو چقدر جوانتر شده اي..
سارا مي دانم كه براي من آمده اي و تنها به خاطرمن.. يقين دارم و اين همان حر�ي بود كه بابايتان هم گ�ت.. اما در پس پرده..
سارا..سارا ..سارا..
چگونه مرا شناختي در ميان آنهمه جمعيت در حالي كه قسم خوردي كه عكس مرا نديدي .. و چه گل زيبايي دستم دادي.. اگر اشتباه مي كردي چه ؟‌اما قدمهايت خيلي به يقين نزديك بود..
من جواب اين همه دوستي و محبت و عشقت را حتما خواهم داد. چگونه با تون باشم در حالي كه تو هميشه با مني..
سارا..سارا..ساراا..تكرار نامت زيباترين سرود عشق است..
اگر بداني در اين مدت كوتاه چه ها بر سرم آوردند.. به زور مي خواستند دورت كنند. به زور مي خواستند با محبت و ... جايگزينت گردند.. اما سارا تو در قلب مني ..
به يقين ديگر تركت نخواهم كرد...
ساراي من.. اين را تقديم مي كنم به تو.. تويي كه عزيز تريني..

برای آغاز� بودن و حس شدن بايد عشق را لمس کرد
تو گ�تی : لمست کنم ! من تو را حس کردم
!و تو مرا
بايد تا آمدن� چشمانت منتظر بمانم
من به اين انتظار خو گر�ته ام
اما حالا بوی بهار، مستی� چشمان و لذت� لبانت را برايم پيش �رستاده
و من تو را با همهء �اصله های دور چه نزديک می يابم (مي يا�تم..)
گرمای دستانت را
بوی موهايت را
Ùˆ
مأمن � شانه های پر لذت ات را
من تو را دوست دارم
دوست دارم..


........................................................................................

Friday, June 14, 2002

● ساراي من، آمريكا Ú†Ù‡ خبر؟ ديگه منو نمي بيني خوشحالي ØŸ حالت خوب شد ØŸ
تونستي منو ببيني يا نه ؟ يا نكنه چشمات ديگه خوب نشدن ؟ نكنه عكس منو گم كردي ؟‌نه نه .. مي دونم كه خيلي با و�ايي و من و هيچ موقع يادت نمي ره..
من منتظرت مي مونم كه تو سالم بشي و برگردي و منو ببيني..



مو�قيت ؟
ماها از صبح تا شب از خيلي ها مي شنويم كه به ما يا ديگران مي گن: مو�ق باشيد !!
اما اين مو�قيت يعني چي ؟ مو�ق شدن يعني چي شدن ؟‌يعني به كجا رسيدن؟.. ؟
از نظر شخص شخيص بنده، مو�قيت يعني اينكه آدم صبح زود مثل بچه آدم بلند شه، نمازشو بخونه، يك كمي ورزش كنه، بعد صبحانه بخوره .
بعد يك كمي كتاب بخونه، مثلا زبان انگليس يا �رانسه (يا تركي يا �ارسي!‌خلاصه يك كمي زبان ياد بگيره!)
بعدش دو سه بيت شعر توي يك برگه كوچولو بنويسه و با خودش برداره كه توي راه ح�ظ كنه !!!!!!!!!!!!! (اين يكي ديگه آخرشه !)
بعد بره سر كار يا درسش و تا عصر يعني 6 يا 7 كار كنه.
بعد بره خونه و مثل بچه آدم يك كمي استراحت كنه. بعد شام بخوره و يك كمي هم روزنامه بخونه و بعد دوباره مطالعه كنه تا كي�ش بشه !
بعد هم بخوابه. قبل از خواب هم به روزي كه سپري كرده �كر كنه. و به اينكه �ردا را بايد چيكار كنه.
البته اين يكي هم مهمه: قبل از خواب وضو بگيره و يك كمي قران يا نهج البلاغه يا كتابهاي خوب ديگه بخونه. (�قط يك كمي !)
مسواك و بعدش هم خواب ! (جيش بوس لالا ! يا لالا بوس جيش !!!)
جمعه ها هم بشينه با خودش اينترنت كنه و �يلم ببينه و مجله بخونه ! حم.م بره . با دوست دخترش صحبت كنه و كوه بره و استخر بره و هر كار ديگه اي هم كه مي خواد بكنه !


........................................................................................

Friday, May 24, 2002

● تو كه نمي بيني !
اما من حتي يكبار هم نشد كه از اتاق تو بيرون بيايم و چشمانم پر از اشك نباشد.
بابايت خوب خوب مي داند و هميشه با من صحبت مي كند.
تو نمي بيني اما چشمن دلت بسيار بيناست و چيزهايي مي بيني كه خيلي ها نمي بينند.
تو چنان حر� مي زني كه من مست مي شوم. من بيخود از خود و مجنون مي شوم. اما حي� كه نمي توانم صداي خنده و گريه هايم را بلند كنم كه تو بشنوي.
اي كاش مي ديدي كه چه بلايي سر من مي آوري.
اي كاش مي �هميدي كه وقتي برايم حر� مي زني، من در آسمانها قدم مي زنم و در آسمانها پرواز مي كنم.
از وقتي تو آ,دي، من عوش شده ام. دوستانم هميشه به من مي گويند ، كه تو چت شده است!
از وقتي كه تو آ,دي، من ديگر جرات نزديك شدن به گناه را ندارم.
از وقتي تو آمدي، سياهي و كدورتهاي دلم را پاك كردي و باعث شدي كه تنها خوبي را ب�همم. تنها خوبي را ببينم، تنها خوبي را بگويم و بشنوم !
از وقتي تو آمدي، تمام غصه هايم �راموش شده اند و تنها تو مانده اي و تو مانده اي و تو مانده‌اي.
از وقتي تو آ,دي من تازه معناي لذت را مي �همم. ت برايم واژه لذت معنوي را صر� كردي و برايم آموختي..
از وقتي تو آمدي، بدي ارزشش را گم كرده است، ديگه تصور بدي برايم غير ممكن است. وقتي توي خوب هستي..
تو نعمتي الهي بودي كه خدا در پاداش تمام كارهاي خوب انجام شده و انجام نشده ام داده است.

باز
اي الهه ناز.
با دل من بساز..








● ديشب، خيلي احساس عجيبي داشتم، از طرÙ�ÙŠ شديدا به ياد سارا بودم، از طرÙ�ÙŠ هم مي ترسم، نكند ياد اين الهه ناز، مرا از خدا دور كند.
نشستم در تنهايي خانه و برق را خاموش كردم، در سكوت خانه، تنها ياد خدا بود كه مي تواسنت مرا آرام كند..
شروع كردم، بسم الله الرحمن الرحيم.. الهم اني اسئلك ...
دعاي كميلي كه تا عمق روحم ن�وذ كرد..
تازه دعا تموم شده بود و من هنوز در تاريكي اتاق نشسته بودم كه صداي زنگ تل�ن مرا به خود آورد.
؛سلام، ب�رماييد ؛
سلام وحيد، منم.سارا..گوش كن...
سلام سارا. بگو.
--
من سراپا گوش بودم
من بودم و گرماي اشك و سارا و پيانو...
ن�هميدم كه چند ساعت بود كه من داشتم گوش مي كردم.
صبح كه از خواب بيدار شدم، جلوي گوشي تل�ن خوابم برده بود. از اونور تل�ن هم صدايي نمي آمد.




........................................................................................

Tuesday, May 21, 2002

● دلم تنگ است خدايا
دلم تنگ است خدايا
دلم تنگ است خدايا.
گر نرساني ، چه كنم؟
گر نرهاني ، چه كنم؟


● سلام.
با تو، به اميد تو، به ياد تو، براي تو ...


........................................................................................

Friday, May 17, 2002

● سلام ساراي قشنگم،
باز امشب دلم برايت تنگ شده است. اي كاش بودي و اشمهايم را تو پاك مي كردي...
عزيز من، دوستت دارم . تو نازترين ، زيباترين و دوست داشتني ترين موجودي هستي كه من به عمر ديده ام.
اگر تو نباشي، دنيا زندان است..اگر تو نباشي دنيا قبرستان مي شود.
آخر، خودت بگو، وقتي تو نيستي، من به چه انگيزه اي بايد زندگي كنم‌؟
به چه اميدي، به اميد چه نگاهي، به اميد چه حر�ي، به اميد چه كسي؟؟


........................................................................................

Home