| در خلوت شب |
|
Friday, May 24, 2002
● تو كه نمي بيني !
اما من ØØªÙŠ ÙŠÙƒØ¨Ø§Ø± هم نشد كه از اتاق تو بيرون بيايم Ùˆ چشمانم پر از اشك نباشد. بابايت خوب خوب مي داند Ùˆ هميشه با من ØµØØ¨Øª مي كند. تو نمي بيني اما چشمن دلت بسيار بيناست Ùˆ چيزهايي مي بيني كه خيلي ها نمي بينند. تو چنان ØØ±Ù� مي زني كه من مست مي شوم. من بيخود از خود Ùˆ مجنون مي شوم. اما ØÙŠÙ� كه نمي توانم صداي خنده Ùˆ گريه هايم را بلند كنم كه تو بشنوي. اي كاش مي ديدي كه Ú†Ù‡ بلايي سر من مي آوري. اي كاش مي Ù�هميدي كه وقتي برايم ØØ±Ù� مي زني، من در آسمانها قدم مي زنم Ùˆ در آسمانها پرواز مي كنم. از وقتي تو Ø¢,دي، من عوش شده ام. دوستانم هميشه به من مي گويند ØŒ كه تو چت شده است! از وقتي كه تو Ø¢,دي، من ديگر جرات نزديك شدن به گناه را ندارم. از وقتي تو آمدي، سياهي Ùˆ كدورتهاي دلم را پاك كردي Ùˆ باعث شدي كه تنها خوبي را بÙ�همم. تنها خوبي را ببينم، تنها خوبي را بگويم Ùˆ بشنوم ! از وقتي تو آمدي، تمام غصه هايم Ù�راموش شده اند Ùˆ تنها تو مانده اي Ùˆ تو مانده اي Ùˆ تو مانده‌اي. از وقتي تو Ø¢,دي من تازه معناي لذت را مي Ù�همم. ت برايم واژه لذت معنوي را صرÙ� كردي Ùˆ برايم آموختي.. از وقتي تو آمدي، بدي ارزشش را Ú¯Ù… كرده است، ديگه تصور بدي برايم غير ممكن است. وقتي توي خوب هستي.. تو نعمتي الهي بودي كه خدا در پاداش تمام كارهاي خوب انجام شده Ùˆ انجام نشده ام داده است. باز اي الهه ناز. با دل من بساز.. □ نوشته شده در ساعت 5:53 AM توسط Vahid
● ديشب، خيلي Ø§ØØ³Ø§Ø³ عجيبي داشتم، از طرÙ�ÙŠ شديدا به ياد سارا بودم، از طرÙ�ÙŠ هم مي ترسم، نكند ياد اين الهه ناز، مرا از خدا دور كند.
........................................................................................نشستم در تنهايي خانه Ùˆ برق را خاموش كردم، در سكوت خانه، تنها ياد خدا بود كه مي تواسنت مرا آرام كند.. شروع كردم، بسم الله الرØÙ…Ù† الرØÙŠÙ….. الهم اني اسئلك ... دعاي كميلي كه تا عمق روØÙ… Ù†Ù�وذ كرد.. تازه دعا تموم شده بود Ùˆ من هنوز در تاريكي اتاق نشسته بودم كه صداي زنگ تلÙ�Ù† مرا به خود آورد. ؛سلام، بÙ�رماييد ؛ سلام ÙˆØÙŠØ¯ØŒ منم.سارا..گوش كن... سلام سارا. بگو. -- من سراپا گوش بودم من بودم Ùˆ گرماي اشك Ùˆ سارا Ùˆ پيانو... Ù†Ù�هميدم كه چند ساعت بود كه من داشتم گوش مي كردم. ØµØ¨Ø ÙƒÙ‡ از خواب بيدار شدم، جلوي گوشي تلÙ�Ù† خوابم برده بود. از اونور تلÙ�Ù† هم صدايي نمي آمد. □ نوشته شده در ساعت 5:33 AM توسط Vahid Tuesday, May 21, 2002
● دلم تنگ است خدايا
دلم تنگ است خدايا دلم تنگ است خدايا. گر نرساني ØŒ Ú†Ù‡ كنم؟ گر نرهاني ØŒ Ú†Ù‡ كنم؟ □ نوشته شده در ساعت 1:55 AM توسط Vahid
● سلام.
........................................................................................با تو، به اميد تو، به ياد تو، براي تو ... □ نوشته شده در ساعت 1:50 AM توسط Vahid
|