در خلوت شب


Saturday, July 13, 2002

● به يك حالتي دچار شدم كه نم تونم كسي را دوست داشته باشم..
يادم مي آد قديمها خيلي شور و حال داشتم. خيلي با عرضه بودم و خيلي قدرتمند. اونقدر كه مي تونستم عاشق بشم و يكي رو دوست داشته باشم..
اما الان ديگه نه.. �كر مي كنم غرق در زندگي و گناه و بدبختيها، مانع از اون شده كه بتونم عاشق يكي بشم..
عشق ديگه برام معني نداره.
اگه كسي را دوست دارم به خاطر منا�عي هست كه ممكنه از اون گيرم بياد !
واي. واي.. مي دونم كه اين خيلي بده اما احساس مي كنم كه واقعيتا مر اينطوري هست..
سال 77 كه عاشق شدم، خيلي خوش مي گذشت. چنان نيرو و اراده اي پيدا كرده بودم كه همه كار مي كردم. پر بودم از جواني و نشاط..
يادمه اون سال، سه نمره معدلم بالا ر�ت.سه نمره در يك ترم كم نيست ها.
اون سال بيشتر از هميشه درس خوندم و بيشتر از هميشه ورزش كردم و بيشتر از هميشه ت�ريح كردم و بيشتر از هميشه خنده كردم و بيشتر از هميشه گريه كردم و بيشتر از هميشه زندگي كردم.
هر موقع مي ديدمش، به وضوح صداي قلبم را مي شنيدم.. هميشه برايم خبر تازه و يك حادثه بود.
هيچ موقع و هيچ موقع برايم تكراري نشد. هرگز �كر نمي كردم كه سالها با هم خواهيم ماند..اما حي� كه منحر� شديم. حي� حي� حي�...
البته هنوز هم هست. دوست داشتني تر از قبل. چقدر دلم برايش تنگ مي شود گاهي اوقات...
----------
اما الان احساس مي كنم كه نمي تونم عاشق كسي بشم. نمي تونم نمي تونم..
شايد يكي از علتهاش ترس باشه..ترس از آينده..
---
اما خدا مي دونه اگه كسي را دوشت داشته باشم تا ابد همراهش مي مونم و تحت هيچ شرايطي تركش نمي كنم..

وقتي دلتنگ مي شه دنيا ..




........................................................................................

Home